تبليغاتX
ஜ☆ღ•* عاشقانه هاي پــــــــــــــــــــــــــــــــرستو ஜ☆ღ•* ♥#ஜ•*♥ .... P@R@STo0o0 .... ♥*ஜ♥#





درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

نويسنده :

خونه ي دوستاي گلم

نوشته هاي خاك خورده ي من :

موزيك :

مرجع کد آهنگ

طراح قالب:

www.tarhebartar.ir
کدساعت

لوگوي دوستان

كد جاوا :
...........عشق خيابوني........نگاه...............

 

 پرستو

 

 سلاممممممم به همه ي دوستاي گل و مهربونم

اميدوارم كه حال همتون خوب باشه

يه چيز كوچولو ميگم و بعدشم ميرم سراغ آپم

يه كامنت دريافت كردم كه گفته من تو مسابقه ي وبلاگ برتر شر كت كردم

نميدونم چه جوري ولي خواستم بگم

  كه اگه دوست  داشتين و قابل دونستين بريد و به وبم راي بدين

كاري به جايزه و اين حرفا ندارم

فقط واسه اينكه وبم تك و تنها اونجا نمونه

: ديگه هرجور خودتون ميدونين...اينم آدرس

 

http://blogebartar.mihanblog.com/

 

 

 عشـــــــق خیابونی

 

. مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد

. خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد‌

، اما راننده، خودرو را به عقب راند

. تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت

، اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي‌کرد‌

. اما هريک از آنها با بي‌توجهي دختر جوان‌، به راه خود ادامه مي‌دادند‌

. دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند‌تر بود‌

، شلواري هم که تن دخترک بود‌، همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي‌نمود

. که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين‌تر از زانو را مي‌پوشاند‌

. به نظر مي‌آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده

، دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد‌

: سرش را به داخل پنجره کرد و به راننده گفت‌

ـ بفرماييد؟‌

. . . مزدا مسافري نداشت

. راننده آن پسر جوان و خوش چهره‌اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت‌

. پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت ‌: خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون

دختر جوان گفت‌:" صادقيه ميرما"؟

. پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه ي تائيد تکان داد و پاسخ داد‌: حتماً، بفرماييد بالا

. دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد‌

چند لحظه‌اي ازحرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان‌،

در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي‌کشيد

: و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي‌داد، گفت‌

توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست؟

البته -

، سپس ضبط خودرو را روشن کرد ... صداي ترانه‌اي انگليسي زبان به گوش رسيد

پسر جوان از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت‌

. و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت‌: کريس دبرگ هست

حالا خوشتون نمياد عوضش کنم‌؟

: دخترک با شنيدن حرف پسرجوان‌، خنده ي تمسخر‌آميزي سر داد و گفت

اين که اريک کلاپتونه ، انگليسي مي‌خونه ... نميشنوي مگه‌؟

اصلا کجاش شبيه کريس دبرگه ؟


. . . اِه ، مثل اينکه خيلي خوب اينا رومي‌شناسيد‌ها ؟

!! من تا الان فکر مي‌کردم کريس دبرگه


. . . دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد: اِي ، کمي

پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه ... نه؟ -

، من موسيقي رو خيلي دوست دارم

. اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته


: دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت

" اي بابا، بسوزه پدرعاشقي " چي شده ، راضي نميشه ؟

.نه بابا، من تا حالا عاشق نشدم -

. البته کسي رو پيدا نکردم که عاشقش بشم ، و گرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد

. اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم، توي خونه با بابام دعوام شد

آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده ؟ -

. . . نه ، تنها چيزي که ميده پوله -

. مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم

با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ،

دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد

و با لحني کنجکاوانه پرسيد : اِه، بروکسل چي کار داري؟

. دائيم چند سالي هست که اونجاست -

. بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، ميخواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم

: دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد

. اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم -

 اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر؟ -

فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز -

پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟

 من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟ -

. - چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه

! اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم

اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس ِکار مي کنم . خوب حالا شما؟

. دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد

.من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم -

. خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه

. تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفتم

. با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشتم تا بوتيک هاش روببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم

همين چيزايي هم که الان پوشيديد خيلي قشنگه ها؟ -

دايانا گره ي کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد ... سپس گفت:

. اِي ، بد نيست -

. . . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون ... خيلي قديمي شدن ... ولش کن ، اصلا

از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکردي و دوست داري کار کني ، آره؟

. چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم -

. دخترک سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد

طوريكه منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد

. اي واي، منم عاشق پيانو ام -

. خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي‌رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم

! اصلااينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم

. ‌سهيل ، بي درنگ خودرو را متوقف کرد

. دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت

دايانا خانوم ، داريم ميرسيم‌ها ؟ -

!!دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... !!ولش کن ، فعلا عجله ندارم  -

بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم ، آخه من تازه تو رو پيدا کردام ، تو که مخالفتي نداري ؟

 نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم ، حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه ؟ -

فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه ؟

دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد

: و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت

. آره راست ميگي ، پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار، باهات کار دارم -

. سهيل با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد

. روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد

. عينک دودي را از چشمانش برداشت ، چهره اي نسبتا گيرا داشت

. ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد

: ضبط خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت

! بفرماييد -

. ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد


 موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه؟ -

 پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد برداشت

. و آن را به سمت دايانا دراز کرد

. بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته  -

. فقط صبر کن روشنش کنم ، اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم


. دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد

. اما سريع شوق خودرا کتمان کرد و فقط به گفتن"گوشي خوبي داري ها" قناعت کرد

. قابلت رو نداره ، اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغوره -

خوب ، ممنون ... فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم ؟ -

. ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم ، اصلا بهم زنگ بزن -

. باشه ... پس من مي رم ... فعلا خداحافظ -

. خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره -

. دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان از شوق ازخودرو خارج شد

. هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد

. پس از دور شدن دايانا ،سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد‌‌ او را تعقيب کرد

. حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست

. سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد

، دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد

! شلوار ديگر کوتاه نبود

از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سرکرد

. و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد

. از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست

موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود، داخل مقنعه کرد

. و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد

. سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، لبخند تمسخرآميزي بر لب داشت

. با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد

. به خودرو که نزديک مي‌شد زنگ موبايلي که همراهش بود، به صدا در آمد

: سهيل بلافاصله پاسخ داد

 بله؟ -

. صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد

. سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده -

تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم؟

خوب بابا ، چه خبرته ؟ -

. تا تو باشي كه ديگه در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نذاري

ببينم به پليس هم زنگ زدي؟

. نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده -

. جون من و قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زدي -

. ولي عيبي نداره ، آدرس مي‌دم بيا

فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟

! کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ -

هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟ -

. ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست -

! آقا داري مسخرم مي کني ،آدرس رو بده ديگه

! نه ، داشتم جدول حل مي کردم -

. مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده

، گوشيت رو ميذارم توي ماشين 

. ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته

، راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه

!! يه دختر خوشگل... برو حالش رو ببر ، برات مخش و زدم

!...خداحافظ

 

 

پرستو 

 

 

گفت به من بگو چيكار كنم تا براي يه بار عاشق بشم و عاشق بمونم؟؟

 . . . گفتم وقتي عاشق شدي ديگه به كسي نگاه نكن تا عاشق كس ديگه اي نشي

!! روز بعد كه ديدمش ، ديگه نگاهم نميكرد

 

 





نويسنده: پرســتو مورخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 در ساعت: 12 بعد از ظهر
|+|
! ! ... Forget ... Me ... Not ... ! !
 

 

 پرستوپرستو

 

 

 

  !!!خدایا دارم دیوونه میــــــــــــــــــــــشم

 آخه چـــــــــــــــــــــــــرا؟؟

 

  

!! اون رفت خيلي راحت تر از اوني که فکرشو مي کردم

. . . يادم مي ياد يه روز بهم گفت بدون من مي ميره


. . . اما حالا


کو؟ کجاست؟


کو اوني که مي گفت بدون من مي ميره؟


مي دوني چيه؟


. . . دلم واسه خودم خيلي مي سوزه

. . . وقتي يادم مي ياد چه جوري حاضر بودم زندگيم و بهش بدم

. . . حتي قطره هاي اشکم و نديد


: همون اشکايي که هر موقع از چشمام جاري مي شد مي گفت

! . . .  وقتي گريه مي کني و اين اشکا رو گونه هات مي لغزه انگار آسمون رو سرم خراب ميشه

. . . اما چه آسون از کنار قطره قطره ي اشکام گذشت و هيچ اعتنايي نکرد

. . . منم همه ي اشکامو تو يه تنگ بلور جمع کردم و يه گل شقايقم پر پر کردم و ريختم روش

. . . آخه مي گن اينجوري مسافرت خيلي زودتر بر مي گرده

. . . شايد اين جوري باشه . . . گرچه تا حالا اين اتفاق نيفتاده

. . . ولي حيفه اشکام

. . . آخه خودم اون و تو اشکام ديدم و مي دونم اگه از چشمام بيفته ديگه نمي بينمش

. . . پس اشکامو پيش خودم نگه مي دارم تا اگه شايد يه روزي برگشت

: اون تنگ بلور و نشونش بدم و بگم

! . . . بي انصاف

! . . . ببين دونه به دونه ي اين اشکا رو واسه تو ريختم 

! . . . واسه تويي که به قول خودت تحمل ديدن حتي يه قطرش و نداشتي

 

 

پرستو

 

 

رفتی و خاطـــره های ِتــــــو نــشسته تو خـــیالم


بی تـــــو من اســــــیر ِدست ِآرزوهــــــای محالم


یاد ِمــــــــــن نبودی اما من به یاد ِتــــــو نشستم


غیر ِتو که دوری از مــن دل به هیچ کسی نبستم


هم ترانه یاد ِمــــن باش بی بهانه یاد ِمــــن باش


وقت بیداری ِمــــهتاب عاشـــــقانه یاد ِمن باش


اگه باشی با نــــگاهت میشــــه از حادثه رد شد


میشه تو آتــــیش ِعشــــقت گرُ گرفتن و بلد شد


اگه دوری اگه نیـــــستی نفـــس ِفریـاد ِمن باش


تا ابد تا ته ِدنـــــیا تا همیشـــــه یاد ِمـــــن باش

 

پرستو

 





نويسنده: پرســتو مورخ: پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 در ساعت: 10 قبل از ظهر
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir


کد تغییر شکل موس

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
frees.blogfa.com

براي ورود به سايت كـلــــيـــك كنيد
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
frees.blogfa.com

براي ورود به سايت كـلــــيـــك كنيد