تبليغاتX
ஜ☆ღ•* عاشقانه هاي پــــــــــــــــــــــــــــــــرستو ஜ☆ღ•* ♥#ஜ•*♥ .... P@R@STo0o0 .... ♥*ஜ♥#





درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

نويسنده :

خونه ي دوستاي گلم

نوشته هاي خاك خورده ي من :

موزيك :

مرجع کد آهنگ

طراح قالب:

www.tarhebartar.ir
کدساعت

لوگوي دوستان

كد جاوا :
#××# . . . یه خبر . . . . . . . . . . ده ثانیه . . . #××#

 

سلام سلام ۱۰۰تا سلام به همه ی شما مهربونا

امیدوارم حال همتون خوب باشه

واقعا دلم واسه همه ی دوستای عزیزی که تا اینجا همراهیم کردن و تنهام نذاشتن تنگ شده بود

خب حالا میخوام یه خبر بهتون بدم

: به این پیغام توجه کنین

 

دوست عزیز شما برنده هفتمین مسابقه وبلاگ برتر شدید. به شما تبریک میگوییم""
وبلاگ شما با کسب 50.27 % آرا برنده شد
""لینک شما نیز به عنوان برنده در صفحه اول ما درج شد

http://blogebartar.mihanblog.com/ 

 

 

خب من گفته بودم که اول شدن یا نشدن برام اهمیت نداره

مهم وجود دوستای گلی مث شماست که همیشه بهم لطف داشتین

از همه ی اونائی که لطف کردن و بهم رای دادن تشکر میکنم

قربون همه ی آبجیا و داداشای گلم برم

نمیدونم چطوری جبران کنم ولی این آپ و تقدیم میکنم به همه ی شما

امیدوارم خوشتون بیاد

!راستی یه چیز دیگه

من از این به بعد کمتر وقت میکنم بیام نت

معذرت میخوام ولی حتما" هفته ای یکبار میام و کامنتای خوشگلتون و چک میکنم

واسه این آپم فعلا " به هیچکس خبر ندادم...لطفا" ناراحت نشین...اگه تونستم که بعدا" خبر میدم

قربون همتون برم....دوستون داررررررررررررررررررررررم

 


 

پرستو

 

 

ـــده ثانيه تا انتـــــــها ، پايــــوني بي سروصــــدا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبــيخبر از هر شــب و روز ، من و يه شمـع نيمه سوز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيكي گذشـــــت از ثانيه ، نه تاي ديــــــگه باقيـه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اي كـــاش تو لــــحظه اي كه رفت ، ميديدمش يه بار ديگه

 

ـــساعت ميــگه دو ثانيه ، هشــت تاي ديگه باقــيه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيه عـــمر نشستم منتــــظر ، كي ميــگه اينا بازيـــه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفقــير بودن جرم منه ، عاشــق بودن تنها گناه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيه عمــــري چشـــم به در بودم ، اين آخراهم چشـــم به راه

 

ـــساعـــت بازم بهم ميــگه ، سه ثانيه رفتـــه ديگه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخبر داري چه جور گذشت ، مونده فقط هفت ثانيه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ‌ــ هي با خودم گفتم مياد ، امــيدت و ندي به باد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداد ميــــزدم پس كـــــي مياد ، كــــسي جوابــــــم و نداد

 

ـــثانيه پشت سرهم ، رفتن تا شيش وهفت وهشت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــلحـــظه توگوشم داد ميـزد ، هشـــت ثانيه ازت گذشـــت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمـــــن مونــدم و دو ثانيه ، ازم فقـــــط اين باقـــيه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ هنـــــــوز نشستم منتـــظر ، چشـــم اميـــــدم ساقــــــــــــيه

 

ـــ آي قاصدك آي قاصدك ، واسش ببر تو اين خبر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبگو كه من تا آخـرين ، لحظه بودم چشم انتــــظار

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــثانيـه ي نــهم كه رفت ، مونـــــده فقـــــط يه ثانيه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــســــرت سلامــت نازنـيــــــــن ، از مـــــن يه لحـــــظه باقيه

 

ـــقسمت نشـــــد ببينمت ، شايد كه لايــــــق نبودم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمنتـــظرت بودم يه وقت ، نگي كه عاشـــــــق نبودم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقشنگترين ثانيه ها ، اين ده تا بود كه زود گذشت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرويائي شيــــــــرين بود و رفت ، چون با خيـــــال تــــــو گذشت

پرستو 

  





نويسنده: پرســتو مورخ: پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 در ساعت: 6 بعد از ظهر
|+|
...........عشق خيابوني........نگاه...............

 

 پرستو

 

 سلاممممممم به همه ي دوستاي گل و مهربونم

اميدوارم كه حال همتون خوب باشه

يه چيز كوچولو ميگم و بعدشم ميرم سراغ آپم

يه كامنت دريافت كردم كه گفته من تو مسابقه ي وبلاگ برتر شر كت كردم

نميدونم چه جوري ولي خواستم بگم

  كه اگه دوست  داشتين و قابل دونستين بريد و به وبم راي بدين

كاري به جايزه و اين حرفا ندارم

فقط واسه اينكه وبم تك و تنها اونجا نمونه

: ديگه هرجور خودتون ميدونين...اينم آدرس

 

http://blogebartar.mihanblog.com/

 

 

 عشـــــــق خیابونی

 

. مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد

. خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد‌

، اما راننده، خودرو را به عقب راند

. تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت

، اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي‌کرد‌

. اما هريک از آنها با بي‌توجهي دختر جوان‌، به راه خود ادامه مي‌دادند‌

. دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند‌تر بود‌

، شلواري هم که تن دخترک بود‌، همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي‌نمود

. که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين‌تر از زانو را مي‌پوشاند‌

. به نظر مي‌آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده

، دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد‌

: سرش را به داخل پنجره کرد و به راننده گفت‌

ـ بفرماييد؟‌

. . . مزدا مسافري نداشت

. راننده آن پسر جوان و خوش چهره‌اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت‌

. پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت ‌: خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون

دختر جوان گفت‌:" صادقيه ميرما"؟

. پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه ي تائيد تکان داد و پاسخ داد‌: حتماً، بفرماييد بالا

. دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد‌

چند لحظه‌اي ازحرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان‌،

در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي‌کشيد

: و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي‌داد، گفت‌

توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست؟

البته -

، سپس ضبط خودرو را روشن کرد ... صداي ترانه‌اي انگليسي زبان به گوش رسيد

پسر جوان از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت‌

. و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت‌: کريس دبرگ هست

حالا خوشتون نمياد عوضش کنم‌؟

: دخترک با شنيدن حرف پسرجوان‌، خنده ي تمسخر‌آميزي سر داد و گفت

اين که اريک کلاپتونه ، انگليسي مي‌خونه ... نميشنوي مگه‌؟

اصلا کجاش شبيه کريس دبرگه ؟


. . . اِه ، مثل اينکه خيلي خوب اينا رومي‌شناسيد‌ها ؟

!! من تا الان فکر مي‌کردم کريس دبرگه


. . . دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد: اِي ، کمي

پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه ... نه؟ -

، من موسيقي رو خيلي دوست دارم

. اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته


: دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت

" اي بابا، بسوزه پدرعاشقي " چي شده ، راضي نميشه ؟

.نه بابا، من تا حالا عاشق نشدم -

. البته کسي رو پيدا نکردم که عاشقش بشم ، و گرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد

. اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم، توي خونه با بابام دعوام شد

آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده ؟ -

. . . نه ، تنها چيزي که ميده پوله -

. مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم

با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ،

دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد

و با لحني کنجکاوانه پرسيد : اِه، بروکسل چي کار داري؟

. دائيم چند سالي هست که اونجاست -

. بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، ميخواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم

: دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد

. اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم -

 اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر؟ -

فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز -

پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟

 من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟ -

. - چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه

! اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم

اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس ِکار مي کنم . خوب حالا شما؟

. دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد

.من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم -

. خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه

. تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفتم

. با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشتم تا بوتيک هاش روببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم

همين چيزايي هم که الان پوشيديد خيلي قشنگه ها؟ -

دايانا گره ي کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد ... سپس گفت:

. اِي ، بد نيست -

. . . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون ... خيلي قديمي شدن ... ولش کن ، اصلا

از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکردي و دوست داري کار کني ، آره؟

. چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم -

. دخترک سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد

طوريكه منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد

. اي واي، منم عاشق پيانو ام -

. خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي‌رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم

! اصلااينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم

. ‌سهيل ، بي درنگ خودرو را متوقف کرد

. دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت

دايانا خانوم ، داريم ميرسيم‌ها ؟ -

!!دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... !!ولش کن ، فعلا عجله ندارم  -

بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم ، آخه من تازه تو رو پيدا کردام ، تو که مخالفتي نداري ؟

 نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم ، حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه ؟ -

فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه ؟

دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد

: و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت

. آره راست ميگي ، پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار، باهات کار دارم -

. سهيل با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد

. روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد

. عينک دودي را از چشمانش برداشت ، چهره اي نسبتا گيرا داشت

. ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد

: ضبط خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت

! بفرماييد -

. ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد


 موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه؟ -

 پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد برداشت

. و آن را به سمت دايانا دراز کرد

. بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته  -

. فقط صبر کن روشنش کنم ، اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم


. دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد

. اما سريع شوق خودرا کتمان کرد و فقط به گفتن"گوشي خوبي داري ها" قناعت کرد

. قابلت رو نداره ، اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغوره -

خوب ، ممنون ... فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم ؟ -

. ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم ، اصلا بهم زنگ بزن -

. باشه ... پس من مي رم ... فعلا خداحافظ -

. خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره -

. دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان از شوق ازخودرو خارج شد

. هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد

. پس از دور شدن دايانا ،سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد‌‌ او را تعقيب کرد

. حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست

. سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد

، دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد

! شلوار ديگر کوتاه نبود

از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سرکرد

. و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد

. از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست

موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود، داخل مقنعه کرد

. و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد

. سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، لبخند تمسخرآميزي بر لب داشت

. با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد

. به خودرو که نزديک مي‌شد زنگ موبايلي که همراهش بود، به صدا در آمد

: سهيل بلافاصله پاسخ داد

 بله؟ -

. صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد

. سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده -

تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم؟

خوب بابا ، چه خبرته ؟ -

. تا تو باشي كه ديگه در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نذاري

ببينم به پليس هم زنگ زدي؟

. نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده -

. جون من و قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زدي -

. ولي عيبي نداره ، آدرس مي‌دم بيا

فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟

! کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ -

هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟ -

. ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست -

! آقا داري مسخرم مي کني ،آدرس رو بده ديگه

! نه ، داشتم جدول حل مي کردم -

. مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده

، گوشيت رو ميذارم توي ماشين 

. ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته

، راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه

!! يه دختر خوشگل... برو حالش رو ببر ، برات مخش و زدم

!...خداحافظ

 

 

پرستو 

 

 

گفت به من بگو چيكار كنم تا براي يه بار عاشق بشم و عاشق بمونم؟؟

 . . . گفتم وقتي عاشق شدي ديگه به كسي نگاه نكن تا عاشق كس ديگه اي نشي

!! روز بعد كه ديدمش ، ديگه نگاهم نميكرد

 

 





نويسنده: پرســتو مورخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 در ساعت: 12 بعد از ظهر
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir


کد تغییر شکل موس

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
frees.blogfa.com

براي ورود به سايت كـلــــيـــك كنيد
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
frees.blogfa.com

براي ورود به سايت كـلــــيـــك كنيد